بهمن ۲۷

 

 شروع داستان : زنی با موی رنگ کرده در فضایی آشفته نشسته و صفحه ی نیازمندی ها را می خواند، مردی با لباسی عجیب ایستاده و بیخود و بی جهت با دست مرتبا بر شکمش می زند، پسری بیخود و بی جهت لبخند می زند و بیخود و بی جهت با پسر بچه ای (که بعدا بیخود و بی جهت ظرف شیرش را سر ریز می کند) شوخی می کند، دختری در گوشه ای با حالتی آشفته نشسته و می اندیشد…

مخاطب به سرعت در این شروع غافلگیر کننده سردر گم می شود، چرا که فضای در هم محیط خانه به همراه فضای در هم درون شخصیت ها و نمود بیرونی این آشفتگی در رفتار ها (که البته گاه متناسب با فضا مانند ریختن شیر و تیک مرد با بازی رضا عطاران است و گاه نامتناسب، مانند رنگ کردن مو ی زن که نمادی از نظم است در فضای آنارشی موجود، که البته همه در خدمت غیر قابل پیش بینی بودن شخصیت ها و میزانسن هاست) همه گی به یکباره فشار و بار معنایی یک عبارت را بر فضا و مخاطب وارد می کنند : “بیخود و بی جهت”

مخاطب با مشاهده ی این شروع منتظر می ماند تا بلاخره در لحظه ای از فیلم شاهد به سامان شدن اوضاع باشد، غافل از این که این بی نظمی نه تنها بهتر نمی شود که عمق بیشتری پیدا خواهد کرد و به روابط بین کاراکتر ها هم سرایت خواهد کرد.

در طول فیلم، گر چه تک تک شخصیت ها به طور کامل شناخته نمی شوند (که این ایرادی است که برخی به شخصیت پردازی فیلم می گیرند) اما حضور هر کدام برای پیش برد فیلم لازم است. از چهار شخصیت اصلی گرفته تا پسر بچه و حتی کاراکتر راننده ی وانت بار. بدون کاراکتر پسر بچه اتفاق ها و موقعیت های کمیک با این ریتم خلق نمی شد چرا که مثلا چسباندن آدامس به لباس عروس را به هیچ عنصری به جز یک بچه ی شرور که برای کارهاش به دلیل خاص و قانع کننده ای نیاز ندارد نمی توان نسبت داد. کاراکتر راننده هم می تواند به عنوان یک عامل برای موقعیت های فشار باشد و فیلم بین این موقعیت ها و موقعیت های کمیک جا به جا می شود و همه در خدمت روایت داستان به طرز واقعی هستند.

بسیاری از المان های فیلم، از قبیل دیالوگ های تکراری و کلیشه های اغراق آمیز، فشار جبری پر استرس و عبور از روایت کلاسیک و همچنین فضاها و میزانسن های شلخته همه ما را به یاد نوع سینمای ابزورد (یا سینمای پوچ) می اندازد. البته بسیاری از المان های اساسی سینمای ابزورد در فیلم غایب هستند که از مهمترین آنها می توان به عدم حضور فضای سوررئال که معمولا ته مایه ای از آن در آثار ابزورد موجود است، اشاره کرد.

این که آیا “بیخود و بی جهت” نمونه ی کاملی از یک اثر ابزورد است یا نه را می توان اینگونه توضیح داد که این منتقدان هستند که این سینما را ابزورد می دانند نه خود صاحب اثر… بنابر این نمی توان تنها به واسطه ی دوری نسبی “بیخود و بیجهت” از سینمای ابزورد این فیلم را ضعیف دانست.

“بیخود و بی جهت” فضای پر استرس طبقه ی پایین یا حتی متوسط را نشان می دهد. این فضا در زندگی واقعی خیلی آدمها فضای غریبی نیست. اما در اینجا این فضای پر استرس کمدی به نظر می رسد. چرا که اینبار مردم از بالا به مسئله نگاه می کنند و این دید از بالاست که می تواند فضای پر از تنش فیلم ر کمیک جلوه دهد.

در”بیخود و بی جهت” فضای خالی زیادی بین فیلمنامه و فیلم وجود دارد. فیلمساز به هدف حذف “خود” از اثرش (با توجه به صحبت های عبدالرضا کاهانی در نشست مطبوعاتی) از این فضای خالی که با هنر نمایی بازیگران پر می شود برای نمایش بهتر زندگی استفاده می کند. به همین دلیل، فیلمهای کاهانی عمدتا بازیگری های بسیار قوی و باور پذیری داشته اند و همچنین وابستگی زیادی به صحنه و دکوپاژ و بداهه های صحنه ای دارد. این گونه به نظر می رسد که فیلمساز هدفی به غیر از نمایش روح و هدف خود در فیلم دارد. گویی حاضر است روایت یک داستان واقعی تر و باور پذیر تر را به بهای حذف حرف کلی خود از اثرش بخرد. تک تک سکانس ها و پلان های ی فیلم که لحظه لحظه های زندگی بیخود و بی جهت را تشکیل می دهند را بیشتر از هدف کلی فیلم می خواهد. البته که هدف و حرف فیلمساز به کلی از فیلم حذف نشده و به عقیده ی نویسنده ی این مقاله، در فضا ها و موقعیت ها و البته در انتهای تلخ فیلم نهفته است. در واقع حضور آن کمرنگ تر از دیگر آثار سینمای ایران به نظر می رسد.

با قرار دادن دیگر کار های کاهانی خصوصا “هیچ” و”اسب حیوان نجیبی است” در کنار ساخته ی آخرش، در می یابیم که این فیلمساز در حال تحقق لحنی خاص برای روایت و خلق فضاهای واقعیش است. این لحن در ساخته ی آخرش به پختگی نسبی رسیده است. در فیلم “اسب حیوان نجیبی است”، علی رغم در آمدن این فضا و زیبایی هایی مثل استفاده از خود عنصر نظم (پلیس) به عنوان المان پایه ی سینمای شلخته ی خود، صحنه ها و لوکیشن ها به اندازه ی “بیخود و بی جهت” در خدمت فرم نیستند. در کنار آن، فیلم با وجود لحن روایی خود، با پس گرفتن حرفش در انتهای فیلم (به هر دلیل، خواه ممیزی باشد خواه جلب تماشاگر) ضربه ی بزرگی به فیلم می زند. اما بیخود و بی جهت، در کنار بهره گیری از المانهای بی نظمی (که خاص لحن خود است) ، میزانسن و شخصیت و … که به کار می آیند، قصه انتهایی متناسب با فضا و لحن و در کل، سینمای کاهانی دارد.

فضای باز و شلخته ی شروع داستان که در ادامه شلخته تر هم می شود و همانطور که گفته شد از دکور و صحنه به جاهای دیگر هم کشیده می شود، در انتها با بسته شدن درب خانه (و شات آخر که درب بسته شده روی تمام اینها را نشان می دهد) به پایان نمی رسد، که نادیده گرفته می شود، و این یعنی شلختگی نادیده گرفته شده در زندگی روز مره…حال که به ظاهر تمام فشار ها و استرس های گرفتن مراسم با یک دیالوگ کوتاه بین کاراکتر نگار جواهریان و مادرش به پایان می رسد، این شلختگی پایان نمی یابد، بلکه تغییر فرم می دهد و به درون می ریزد. به درون شخصیت ها، همانگونه که وسایل به درون تک لوکیشن فیلم (خانه ی اجاره ای) می ریزد. البته که این به معنای پایان شلختگی و پایان داستان نیست، که ادامه ی آن در درون است… .

با سپاس

مرتضی منوریان  

   

آذر ۱۱

جیغ :

- پسرم اونجا مثل اینجا نیست…اونجا خیلی قشنگه…خیلی سرسبزه…

- مامان! من اگه قول بدم دیگه اینکارو نکنم می تونم اونجا رو ببینم؟

- آره پسرم…اونجا خیلی بزرگه…جا برای همه آدمها داره، اما اگه بازم ناخنت رو بخوری شاید آدمهای اونجا از این کار بدشون بیاد و نخوان تو رو اونجا ببینن… .

- ولی آخه مامان! چرا انقدر از ناخن خوردن من بدشون میاد؟ اونا که نه دعوا می کنن، نه با هم شوخی می کنن، نه حتی ناخن می خورن… آخه پس اونجا چیکار میکنن؟ مامانی من نمی خوام برم اونجا!!!

- چی؟؟ زبونتو گاز بگیر! همه آرزوی اونجا رفتنو دارن…

- مامان!! بابا یعنی الآن اونجاست؟؟

- آره عزبزم…

- مگه اون همیشه باهات دعوا نمی کرد؟

- چی؟؟دعوا نمی کردیم ما همش در مورد تو با هم حرف میزدیم…ما صلاحتو می خوایم… .

- اگه صلاحمو می خواستی اون روز وقتی نمره ها مو از مدرسه گرفتی جلو بچه ها سکه یه پولم نمی کردی!! مامان می دونی بعد از اون روز تا یه هفته از خجالت بچه ها با هیچکی حرف نزدم؟!!

- ولی من هر کاری کردم به خاطر تو بوده…باید یاد می گرفتی که همیشه زندگی انقدر ملایم نیست… .

- مامان!!ولی آخه خودت بودی که میگفتی زندگی ملایم تر و آرومتر از اونیه که خیلی ها فکر می کنن… همیشه به من یاد میدادی که اونجا قشنگه…جایی که نمی تونستم ببینم…ولی بهم یاد ندادی که اونجایی که می تونم ببینم رو چجوری باید ببینم؟؟هیچ وقت بهم یاد ندادی که شک کنم…از وقتی که یادم میاد همش می گفتی این راهشه…اون غلطه…نکنه یه وقت…واااای مامان!! حالا می فهمم چرا همیشه تو بحث های فلسفی که با بچه ها تو گروه مطالعات می کردیم من بازنده بودم…اونها می تونستن چیزی رو با چشم ببینن که تو نمیذاشتی من ببینم، چون با باور های تو متفاوت بود… .

- تو نمی فهمی که من هر چی می گم به خاطر خودته… اگه نمیذاشتم ببینی دلیلش این بود که تو خیلی دل نازکی…خیلی حساس تر از اونی که بتونی پیچ خوردن زندگی رو ببینی… .

- پیچ خوردنشو خوب دیدم…مخصوصا اون موقعی که دیدم سارا حاضر شد با من قرار بذاره…فکرشو بکن!!…سارایی که از من متنفر بود!!… .

- آره…اون خیلی دوستت داره پسرم…من دختر ها رو خوب می شناسم…الان میفهمی که چی میگم…حالا از زندگیت راضی هستی؟

- با اومدن کیوان کوچولو به زندگیمون می تونم بگم بهترین روز های زندگیمو شروع کردم…

- اون خیلی پسر با هوشیه…امیدوارم بتونه مثل تو با مسائل کنار بیاد.

- شاید بهتر باشه با شیوه خودش با مسائل کنار بیاد…بعضی موقع ها یه حرفهایی به من میزنه که فکر می کنم اون بابای منه… گاهی هم سوالایی می کنه که نه من و نه مامانش نمی تونیم جوابشو بدیم…خیلی بزرگ شده، بزرگتر هم میشه اگه ما بذاریم… .

- درست عین کوچیکیای خودت…همیشه خیلی بزرگتر از سنت بودی… .

- مطمئنی؟!هر موقع هر کار کردم گفتی نه! اشتباهه… وقتی هم ازت جواب خواستم گفتی همه می دونن این کار درست نیست… هیچ وقت نتونستم قانع بشم…درست مثل الآن…مامان!! من نگران کیوانم…می ترسم نتونه تو این جهان با این منطق جواب سوالهاشو بگیره… .

- خودت می دونی هر کار تونستم برات کردم… از وقتی کوچیک بودی همیشه پشت سرت بودم… تنهایی بزرگت کردم…برای عروسیت سنگ تموم گذاشتم…به حرف من گوش کن…پسرم جدا شدن از اون زندگیتو بی اساس می کنه…

- بسه دیگه!!خسته شدم…بذار بی اساس بشم شاید زندگیم بهتر بگذره…مامان! سارا خودش چند بار به من گفته که چرا با من ازدواج کرده و حالا که دیگه همه ی پول بابا رو یه جا به باد دادم، دلیلی برای ادامه رابطمون نمی بینه!!مامان! من شکست خوردم، چرا نمی خوای قبول کنی؟! اونم موقعی که کیوان بیشتر از همیشه به کنار هم بودنمون نیاز داشت… .

- عزیزم!!یادته وقتی که در مورد اون دختر به من گفتی اصلا با تصمیمت موافق نبودم؟…اون اصلا به خونواده ما نمی خورد…

- مطمئنی؟!!اون که خیلی خانوم بود…اون که خیلی هوامو داشت…مامان! می خوام بدونی این تنها جایی نبود که شکست خوردم… از بچگی هر وقت ازت می پرسیدم”وقتی بزرگ بشم می تونم مثل بابا بشم؟”می گفتی” آره پسرم”الآن میبینم که راست می گفتی…مامان!! من پول نمی خواستم…من بابا می خواستم…

مامان!!!ماماااان!!صدامو میشنوی؟!!مامان!!… تو منو به این دنیا آوردی…حالا می خوای تنهام بذاری. توی دنیایی که نمی دونم ثانیه هاشو چجوری کنار هم گذاشتم…تو می خواستی عمرمو بسازی ولی نتونستی…چون تنها بودی…چون بابا هم باید کمکت می کرد… . مامان! بهت حق دادم وقتی شنیدم که تا آخرین لحظه های عمرتو هر روز گریه می کردی… اگه بابا نرفته بود…اگه من اینجوری بزرگ نشده بودم…اگه تو می تونستی جواب سوالهامو بدی…الآن کیوان منو ول نمی کرد بره جایی که فکر می کنه به جواب سوالاش نزدیکتره…مامان!! اون از زندگیش با من فرار کرد…کاری که من جرآتشو نداشتم.. یادم نمیره نصف شب هایی رو که از صدای داد و فریاد دعواتون بیدار میشدم و وقتی می اومدم ببینم چه خبره باطرز عجیبی با لبخندتون مواجه می شدم…فکر نمی کردین که دیدن این دو رویی شخصیتمو متزلزل می کنه؟ مامان! اگه بهم یاد داده بودی که زندگی رو باید با چشم خودم ببینم، با دل خودم حس کنم و با گوش خودم بشنوم، الآن حداقل خودم بودم…چیزی که آرزوی لحظه ای ازش رو دارم…مامان! خیلی دوست دارم بدونم اونجایی که الآن داری میبینی چجوریه؟ مثل اینجا نیست؟ خیلی قشنگه؟ سرسبزه؟ همونجوری که بهم می گفتی… .

با سپاس

مرتضی منوریان

آبان ۲۲


آزادی :
آخییشش…واقعا حس می کنم چندین ماه طول کشید…چه طعمی داره این آزادی!!
-مامان!!لطفا هرکی زنگ زد کارم داشت بگو امتحان آخرشو داده گرفته خوابیده… .

عمق اول (نیاز) :
رویای اول :
-ببینم تو زبون نداری؟!خوب اگه نداری بیا رو کاغذ بنویس شمارتو… علی!غلط نکنم فرار کرده از خونش… خیلی عصبیه… .
-گم میشی میری یا زنگ بزنم به پلیس؟!! ای خدا!! نمی دونم ارزش این همه سختی رو داره یا نه… .

رویای دوم :
-قطعش کن… صد بار گفتم تو لا مینور(Am) اجرا کن نه می مینور(Em)… هر بار که نباید توضیح بدم… ژوست نمی شه آقا جون…
-آره ولی آخه حس میکنم تو می مینور احساسم بهتر منتقل می شه…
-می خوام که منتقل نشه!! اگه نتونیم امروز ضبط کارو تموم کنیم تو باید جواب تهیه کننده رو بدی یا من؟!
-باشه بریم دوباره…
-ضبط می شه ۳،۲،۱… .

رویای سوم :
-ضمن عرض سلام و خسته نباشید خدمت حاضران گرامی. هممون کم و بیش از پیدایش این مرکز جهت بهبود اوضاع منطقه آگاهیم…مطالبی رو که امروز می خوام بهشون اشاره کنم رو به ۳ بخش تقسیم می کنم :
بخش اول: معرفی کوتاهی از علت پیدایش مر کز
بخش دوم: خدمات شایان ذکر این مرکز در جهت پیشرفت منطقه
بخش سوم: انتقادات مردمی پیرامون عملکرد مرکز در ماههای گذشته.
(پس از چند لحظه، در گوشه ی صحنه کاغذ کوچکی به سخنران داده می شود)
البته با توجه به کمبود وقت تنها قادر به بررسی دو بخش اول خواهیم بود… .


عمق دوم (حرکت) :
رویای چهارم :
جنگل انبوه… هوای بارانی… رودخانه وحشی و کنده درختی باریک روی آن… دختر بچه ای با چشمان بسته و دستانی باز و روبانی سفید بسته به بازوانش در ابتدای این پل باریک ایستاده و گام بر می دارد… .

رویای پنجم :
خانه ی مدرن… دیوار های چوبی… دیوارهایی در هم با اشکال هندسی… استخری لبریز از آب… ناگهان صندلی ای از زمین بلند می شود، واژگون شده و دوباره روی زمین می افتد… در یخچال به سرعت باز و بسته می شود… آب استخر بالا می آید ولی نمی ریزد بلکه همچنال قالب خود را حفظ می کند… سقف بالا می رود بالا و بالا تر… تا جایی که دیگر اثری از سقف نیست… دیوار های چوبی می افتند… همه چیز با زمین هم سطح می شود… ناگاه همه ی این حوادث به عقب بر می گردند و همه چیز سر جای خود بر می گردد… خانه ای آرام… کودکی در گوشه ای از خانه روی زمین نشسته، با کنترلی در دست… گویی همه چیز را در دست دارد… .


عمق سوم (فنا) :
رویای ششم :
دشتی پهناور… میلیونها انسان روی میلیونها صندلی در مقابل میلیونها میز که روی آنها میلیونها کامپیوتر قرار دارد نشسته اند… در این میان مردی ایستاده و به آسمان نگاه می کند… شاید در میان این میلیونها انسان او تنها بیننده ی آسمان است، آسمانی با میلیاردها ستاره… صدای سرسام آور میلیارد ها دکمه ی کیبورد گوشش را پر کرده و میلیارد ها سیم پایش را برای حرکت بسته… چشمانش را می بندد و گوشش را می گیرد… .

رویای هفتم :
مردی در لب دریای پهناور چشم نوازی ایستاده… با چشمانی بسته و دستانی که گوشش را گرفته اند… ناگاه صدای مرغان دریایی که برایش اندکی متفاوت به نظر می رسدانگیزه ی شنیدن را برای لحظه ای بر قلب و ذهنش وارد می کند… با باز کردن گوشش این انگیزه از شنیدن به دیدن هم منتقل می شود… پس چشمانش را هم باز می کند… .
-علی! علی!!پاشو دیگه بابا بسه چقد می خوابی؟
-تو کی هستی؟ ااااه…چه موقه بیدار کردن بود؟!!…
-منم بابا! رامین…مگه چه خوابی میدیدی که انقد خل شدی؟…اینا رو ول کن…بدبخت شدیم رفت…بخش نامه اومده که کلاسهای ترم بعد از پس فردا شروع می شه…تازه آزاد شده بودیما!!… نامردا نذاشتن یه نفسی بکشیم… .
پایان


-مرتضی! سلام! کی اومدی؟ داری چیکار می کنی؟
-هیچی دارم اتاقمو مرتب می کنم.
-اون چیه رو تختت؟؟
-هیچی…
-بذار ببینم…باز داری می نویسی؟! میدونی اگه مامان بفهمه چی میشه؟!!… به نظرت نوشته هات اونقدر ارزش دارن که بخاطرشون دانشگاه نمی ری؟! تا کی می خوای تو رویاهات غرق بشی؟!!… .

با تشکر
مرتضی منوریان

اردیبهشت ۷

تلاشی برای فرار از واقعیت ، عمق جدیدی از شخصیت ها و روابط انسانی ، حوادث کوچک و بزرگ ، نمادهایی برای گذشته ، حال ، آینده ی انسانها ، منطق آموخته ها ، فضای دروغ ، حق ، تقابل شخصیت ها و رویدادها ، ارتباط با طبقات اجتماعی ، مفهوم حقیقت نسبی ، تضاد منطق دو ارزشی ، قضاوت عادلانه ، جدایی نادر از ترمه ، جدایی ترمه از سیمین ، جدایی نادر از سیمین … .

پایان جلسه دادگاه ، شروع روایت داستان :

حوادث و رویدادهایی که شاید در زندگی خیلی از آدمها اتفاق بیفتد شاید و هم نادر باشد ، مهم نیست ، آن چیزی که تا وسط داستان مهم است اینست که این حوادث است که آدمها را محک میزند . رویداد هایی که نه مانند “آواز گنجشکها” ی مجیدی بدنبال منطقی برای پیش آمدنشان هستیم و نه مانند “مخمل آبی” دیوید لینچ از هیچگونه نظم خاصی حکایت نمی کند . مهم اینست که در سرتا سر فیلم فیلمنامه ی متواضعی را مرور می کنیم که برای نشان دادن ظرافت های داستانش پافشاری نمی کند . درست مثل زندگی واقعی…شاید این که سیمین پول را از داخل کشو بر می دارد را کمتر مخاطبی به یاد بیاورد ، یا گذاشتن کلید در بالای کنتور که میتواند نشان از آگا هی نادر از بارداری راضیه باشد که البته واضح نیست ، یا لباس مشکی نادر در جلسه ی دادگاه در پایان داستان… .

تا نیمه داستان طوفانی از این قبیل حوادث روایت داستان را به دست می گیرد ،البته در خلال این حوادث ، فیلمنامه نگاهی به شخصیت ها کرده و آنها را بازگو می کند . دقیقا به همان صورتی که آدمها همدیگر را بهتر میشناسند ، در حوادث ، در رویداد ها ، در دارایی ، در نداری ، در سفر ، در سختی ها … . اما از نیمه داستان به بعد حوادث کمرنگ تر شده و جای خود را در روایت داستان به شخصیت ها می دهد . از اینجا به بعد ، شخصیت هایی را که تا به حال شناختیم را این بار درک می کنیم ، موقعیتهایشان ، تصمیماتشان را میبینیم و به آنها حق می دهیم ، حتی اگر ضد اخلاق و ارزشهای شناخته شده مان عمل کنند …

نادر (پیمان معادی) انسانی است آزاد اندیش و دموکرات (آنقدر که حاضر نیست آزادی همسرش را حتی به بهای حفظ خانواده اش سلب کند) حق طلب (که در آموزش هایی که به ترمه می دهد مثل معنی کلمات درسیش و پس گرفتن بقیه پول از مامور پمپ بنزین نمود می کند ) متکی به نفس ، شخصی که گذشته و هویتش بسیار برایش ارزش دارد و پایبندی اش به سنت ها اهتمام به نگهداری از پدرش ( که در واقع نمادی از گذشته و هویت اوست ) را توجیه می کند…

در مقابل ، سیمین ( لیلا حاتمی ) شخصیتی است نو اندیش و مدرن گرا ، تسلیم و اهل معامله ( هم در دادن پول به کارگران در ابتدای فیلم و هم در تصمیمش به پنهان کردن حقیقت علت اصلی سقط جنین راضیه نمود میکند ) که تصمیم جدی اش برای خروج از کشور ( حتی به قیمت فروپاشی خانواده ) نشان از نیاز وی به زندگی در جامعه مدرن دارد…

امابرخلاف آنچه از اسم فیلم به نظر میرسدکه عموم فیلم محدود به دو کاراکتر نادر و سیمین باشد ، شخصیت هایی مانند ترمه (سارینا فرهادی) و حجت (شهاب حسینی) و راضیه (ساره بیات) را به خوبی تحت پوشش قرار می دهد ، تا جایی که در انتهای فیلم از صدای داد و فریادی که در دادگاه به گوش می رسد می توان به فرو پاشی خانواده ای دیگر (حجت و راضیه) در کنار نادر و سیمین تعبیر کرد و تصمیم ترمه برای زندگی با نادر یا سیمین هم به نحوی اهمیت این کاراکتر را روشن تر می کند . و اما تصمیم فیلم بر بی پایان گذاشتن آن از دو جهت عاقلانه به نظر می رسد . اول اینکه حال که مخاطب تمام داستان را بدون پیش داوری وکاملا منصفانه دیده ، خود میتواند بهتر( مانند یک قاضی که اعتراف هر دو نفر را شنیده )قضاوت کند و دوم اینکه ترمه هر دو را خطا کار یافته لذا حق دادنش به هر کدام خالی از مفهوم است . این خود می تواند به این معنی باشد که هیچ جدایی یک طرفه نیست… .

اتفاقات بسیاری در فیلم  به چشم می خورد . از دید تعدادی از منتقدان این ضرب آهنگ بسیار تند فیلم می تواند نقطه ضعفی بر این کار باشد چرا که اگر فیلم همیشه در اوج باشد ( یا اصولا به موقع اوج و فرود نگیرد ) بیننده را خسته میکند و همچنین باعث می شود که نقطه اوج اصلی داستان ( که از دید من می تواند همان لحظه ی درخواست نادر از راضیه برای دادن شهادت و قسم به کتاب آسمانی در حضور همه باشد ) کمرنگ تر به نظر رسد ، چرا که تا آن لحظه مخاطب اوج های زیادی را تجربه کرده است . البته که به عقیده من زندگی انسانها در واقعیت می تواند ضرب آهنگ تند تری داشته باشدو این نقطه ضعف را می توان با تلاش فیلم در جهت هر چه بیشتر واقعی تر جلوه کردنش توجیه کرد . باز هم از اشکالاتی که به این اثر آقای فر هادی ( و البته “درباره الی” ) گرفته می شود نداشتن موسیقی متن است . گر چه این خود از قدرت فیلمسازی آقای فرهادی حکایت می کند که برای تاثیر گذاریش دست به دامان موسیقی نشده است . البته در واقعیت هم نه در لحظات حساس و نه غیر حساس زندگی هیچ موسیقی ای پخش نمی شود که تمایز این شرایط را به ما گوشزد کند ( لذا باز هم به نظر هدفی جز نزدیکی به واقعیت را دنبال نمی کند )… .   

در پایان : 

جدایی نادر از سیمین نمایش موقعیت هاست ، جدایی نادر از سیمین به ما می آموزد چگونه انسانها در شرایط تصمیم می گیرند ، چگونه همه خود را در شرایط حق می بینند و چگونه آموزش می بینند که حق را فدای مصلحت خود کنند … . گر چه ذات انسانها ( مانند ترمه ) ذاتی است به دور از ضد ارزش ها ، اما این زندگی ، شرایط و فرهنگ است که به تدریج به آنها نفی حق را در جهت منفعت می آموزد . جدایی نادر از سیمین تلاشی در جهت نفی منطق دو ارزشی ( به مفهوم مطلق خود ) است ، منطقی که ارسطو پایه گذاری کرد و نه تنها در ریاضیات ، منطق  و عموما علم راه یافت ، که اخلاق و زندگی را تحت تاثیر قرار داد و همواره ما را در مقابل مفاهیمی چون خوب و بد ، زشت و زیبا ، آزادی و اسارت و… قرار داد اما زندگی نادر و سیمین و بسیاری دیگر به ما نشان می دهد که چه بسا منطق سومی( نسبی گرایی ) در میان باشد  . در جدایی نادر از سیمین قهرمان یا فوق قهرمان (SuperHero) جایی ندارد ، و اگرچه در ابتدا برخی کاراکتر ها به نظر کامل می رسند ، اما موقعیت ها یی هستند که باعث می شوند همانها  هم به آسانی رنگ ببازند… .

این ویژگی های منحصر به فرد ،  این فیلم را تبدیل به بهترین فیلم جشنواره های فجر و برلین می کند و مقدمه ای می شود بر سینمایی جدید ، فرهنگی جدید و ایرانی جدید . امید به این که این گونه فیلم ها را به خاطر خودشان و تاثیرشان در فرهنگمان ببینیم نه به دلیل جریانهای سیاسی و نه به سبب مقابله و رقابت با دیگر فیلم ها به دیدنشان بنشینیم که اینگونه به حقیقت تاثیر واقعی خود را از دست خواهند داد… .

با سپاس

مرتضی منوریان 

 

 

فروردین ۲۲

 

همین ۲۰ نفر :

تو این چند روز حس کردم بیشتر از اون چیزی که قبلا بودم دانشجویی هستم که در کنار دانشجوهای دیگه زندگی می کنه.کنار کسایی که تا حالا نمی دیدمشون ، حسشون نمی کردم…تنها چیزی که بود یه “سلام چطوری؟” بود.یا ” سلام حالت خوبه؟” یا… همه تلاشم این بود که این جملات رو برای آدمهای یکسان یه جور به کار نبرم… لا اقل یکم عوضش کنم…بعضی موقع ها هم که اصلا وقت نمی شد بگم “چطوری؟” . یا اینکه وقتی میگفتم یا جواب نمیشنیدم یا وقتی می شنیدم که یه ۱۰ متری از هم دور شده بودیم…خلاصه وضعیت غریبی…

اما چجوری میشد یه قدم به این آدمها نزدیکتر بشم. به نظر می یاد باید ازشون بخوام که خودشون رو یکم برام تعریف کنن . بفهمم به چی فکر می کنن .

شاید واسه آدم هایی که یا شریف رو نمی شناسن یا آدم هاشو مثل من نشناختن هم بد نباشه بیان تو وبلاگ و حرف هاشون رو بخونن. تمام سعیم هم این بود که در نوشتن این حرفها امانت داری رو رعایت کنم تا جملات عینا منتقل بشن . همچنین سعی کردم آدم هایی که برای نمونه انتخاب می کنم از جنبه های فرهنگی ، علمی ، شخصیتی ، اعتقادی و … متفاوت باشند (البته بعضی ها رو هم به صورت Random انتخاب کردم) تا اطلاعات بیشتری منتقل بشه…

“ببخشید…!!میشه ۱۰ دقیقه از وقتتون رو بگیرم؟ راستش قضیه اینه که من یه Topic برای وبلاگم در نظر گرفتم که قراره برای اون از ۲۰ نفر از دانشجوهای دانشگاه شریف خواهش کنم که برام چند جمله ای بنویسن که بزرگترین فکر و دغدغه ای که در حال حاضر ذهنشون رو مشغول کرده رو بهم نشون بده…البته در نحوه نوشتن (به هر صورت که دوست دارید) کاملا آزادید…”

۱) حسین :

کلی کتاب و فیلم برای خوندن و دیدن هست که وقتش نیست متآسفانه…و امان از وقتهایی که تلف شد…

۲) سعید :

ما ، جهان ، اقیانوسی از احتمالات…

۳) مجتبی :

هر چه زود تر درسم تموم بشه و برم برای فوق درس بخونم . احتمالا یه رشته غیر فنی…

۴) سارا :

کاش میشد که راه خوبی برای پی بردن به صداقت آدم ها پیدا می شد ، این طوری ما هم می تونستیم مثل خودمون برخورد کنیم نه این که همش دغدغه اینو داشته باشیم که شاید طرف های مقابلمون واقعا صادق نباشن…

۵) میثم :

سرگرمی…

۶) رشید :

بسمه تعالی

“تمام هم و غم من الآن این است که بتوانم سرباز خوبی برای برافراشته شدن پرچم اسلام در سراسر جهان باشم و خاری باشم در چشم دشمنان اسلام ، تا شهادت “

۷) مرتضی :

وضعیت ادامه تحصیل و تلاشی که تا الآن تو این چند ساله (۴+۱۲) کشیدم نهایتا چی خواهد شد و خلاصه چی کاره خواهم بود ؟

۸ ) سینا :

چه باید کرد ؟

۹) امید :

The concept and critics of :  To be a part of a whole in love…

تو این قضیه بزرگترین اشتباهاتی که میشه جلوی اتفاق افتادنشون رو گرفت چی هستند؟ ببین یه سیر صعودی برای تکامل دو نفر وجود داره ولی از یه مرحله به بعد دیگه اون رشد ثابت می شه…حالا ممکنه اگه یه نفر جدا بشه و بره با یکی دیگه ، دوباره اون سیر صعودی براش پیش بیاد . چه تدبیری می شه به خرج داد که خیانت به نفر اول نباشه و هر دو نفر سیر صعودیشون رو ادامه بدن؟… 

۱۰) المیرا :

چقدر سخته هیچکی نباشه که دوستت داشته باشه…:D

11) سجاد :

در آغاز کنش بود ، قبل از کلمات ، اندیشه ، تاریخ و …انسان ها “عمل” می کردند . اما چنان عمل می کردند که فکر می کردند زنده می مانند . پس اول زندگی بود و بعد جاودانگی و رمز جاودانگی در سوبژکتیو کردن همه چیز بود ، جدا کردن خود از دیگری ، کلمات از یکدیگر…

۱۲) طاها :

کمبود انرژی برای ادامه ی راه سخت و پیچیده زندگی…

۱۳) محسن :

جهاد تو زمینه ی اقتصاد و مسائل اقتصادی یعنی چی؟ فقط اینه که اسراف نکنیم؟ یا اصلاح الگوی مصرف ، همت و کار مضاعف در کارها و نو آوری و شکوفایی در زمینه ی علمی و تولید ثروت از علم رو هم در بر می گیرد؟

۱۴) پوریا :

باید خوابید…

۱۵) نسیم :

در مجموع الآن مهمترین دغدغه ی من تو زندگی آینده ی خودمه که خوب بخش مهمی از اون تحت تآثیر apply و مسائل جا نبیش قرار می گیره .

اما دغدغه دیگه ای که دارم واسه آینده سیاسی و اقتصادی کشورمه چون تاثیر اون مستقیما بر مردم از جمله خانواده ی خود من هست . (توضیحات بیشتر نمی دم سیاسی نشه داستان…:D:D:D)

16) محسن.م :

بزرگترین دغدغه ام در زندگی این است که بعد از ۲۲ سال نه خودم را خوب می شناسم و نه می دانم که خواسته هایم از زندگی چیست و بدتر از آن این است که برای فهمیدن آن تلاشی هم نمی کنم…

۱۷) آریان :

خوشبختی کسی که همه ی زندگی ام را به او مدیون هستم…

۱۸) فرناز :

دغدغه ی من چگونه مردن نیست ، چگونه زیستن است . ترجیح می دم روزی رو ببینم که کشورم دیگه اینجوری نباشه!

۱۹) ستار :

آیا جهانی دیگر متصور است ؟ انگیزه ی من برای ادامه زندگی با تغییر جهان پیوندی می خورد که به زندگی معنا می دهد و دغدغه تنها معنای زندگی است…

۲۰) محمد :

نمی دونم چکار کنم … با دروغ گفتن یه نفر دیگه رو خوشبخت کنم یا با راست گفتن خودمو راحت کنم ؟

در پایان :

قصدم از جمع آوری این مقاله تعمیم دادن نتیجه خاصی به جامعه نبود که اگر اینگونه بود  مطلب به این خامی نبود و لا اقل  در آخر نتیجه گیری ای هر چند کوچک داشت … بلکه قصد این داشتم که هر کس نتیجه آنچه میخواند را خود دریابد ….

با سپاس از همکاری دوستان

مرتضی منوریان

 

   

فروردین ۷

مروری بر فیلم۸٫۵ ساخته Federico Fellini :

نور…رفت ، صدا… رفت ،دوربین…رفت ،۱،۲،۳…حرکت :

سکانس اول :

یک ماشین در یک خیابان شلوغ در ترافیک ، راننده تنها ، در انتظار باز شدن راهی نگاهی به اطراف می کند ، مردم را بی تفاوت تر از هر بار می بیند. ناگاه به خود می آید می بیند که ماشین پر از گاز سمی شده است . سعی می کند از ماشین خارج شود اما درب ها قفل هستند . مردان و زنانی را می بیند که در اتوبوس ایستاده اند و دستان ناتوان از پنجره بیرون کرده اند . نه خودشان و نه حتی صورت هاشان را نمی توان دید که تنها جسمشان نمایان است . آدم هایی که غرق زندگی خود شده اند و او را به حال خود رها کرده اند . اویی که تا به حال نمیتوانسته مردم را رها کند ، بدون آنها کار کند ، بدون آنها فکر کند و یا حتی زنده بماند . اما مردم … . مردمی که در واقع مخاطبانش هستند ، چرا که او سخن می گوید نه تنها برای خود که برای نمایش درونش به آنها . او یک هنرمند است ، یک فیلمساز . حالا گویی او در حصار خود تنها رها شده و کسی نمی تواند او را نجات دهد … .

سکانس دوم :

در آسمان در حال پرواز است که دو نفر از همکارانش (تهیه کنندگان کارهایش) را می بیند که با طنابی که به پایش وصل است او را می کشند . گویی آنها او را تحت کنترل خود گرفته اند . ناگهان از خواب بیدار می شود . انگار همه کابوسی بوده که در حالت بیماری می دیده . کابوسی که واقعیت زندگیش را به نمایش می گذارد و نماینده  دغدغه هایش است … .

Fellini   در ۸٫۵ انگشت اشاره اش را به سمت قشر هنرمند و روشنفکر دراز می کند وساخته های آنها را نماینده ی حالات و احساسات و در کل درونیات آنها می داند . حالاتی که هنرمند قصد دارد مخاطبانش را در آنها با خود سهیم کند ، مخاطبانی که مفهوم هنر را حیات می بخشند چرا که اصولا هنر بدون مخاطب معنایی را دنبال نخواهد کرد .

داستان :

“Guido” با بازی Marcello Mastroianni یک فیلم ساز معروف است که قصد آرامش یافتن بعد از آخرین ضربه روحی اش را دارد . با وجودی که او لحظه ای نمی تواند آرامش یابد ، کسانی که با او کار می کردند توقع کار بیشتری از وی دارند . این در حالی است که او حتی نمیتواند ایده ای نو در سرش بپروراند . این مسائل فکر او را شدیدا به خود مشغول می کند . در همین افکار است که او شروع به مرور کردن حوادث مهم و عشق های از دست رفته ی زندگیش می کند . این گونه افکار واقعیات زندگی نه تنها Guido  که هر انسانی را می تواند تشکیل دهد(از این جهت این فیلم را می توان یک فیلم اجتماعی نیز به حساب آورد) . بازی های دوران کودکی ، روابط با خانواده اش ، خاطرات از دست دادن پدر و مادرش ، روابط با کلیسا و فشار مذهب در زندگی فردیش ، شکست ها ی عشقی و احساسات و عواطف درونیش و … جنبه هایی از این واقعیات هستند که هر کدام در طول فیلم به صورت نوستالژیک به نحوی به ذهن او راه می یابند . گویی ناچار است علت خشک شدن منبع الهامش را در وجودش و در گذشته اش جویا شود . Fellini  در این فیلم سعی دارد دغدغه ها ی یک فیلمساز را در کنار زندگی شخصیش به نمایش بگذارد … .

اما فیلمنامه ی این فیلم که نوشته خود آقای Fellini است سرشار از سکانس های به یاد ماندنی ایست که از نظر نگارنده مقاله در زندگی هنری هر فیلمساز و علاقمند به فیلم و فیلمسازی تاثیر زیادی خواهد داشت لذا دیدن چند باره آن خالی از لطف نخواهد بود . با وجود این که این فیلم ایتالیایی- فرانسوی آقای Fellini نزدیک به نیم قرن پیش (سال ۱۹۶۳) ساخته شده ، شات ها و صحنه ها و حرکات دوربین در برخی سکانس ها به حدی حرفه ای است که حتی در فیلم های حال حاضر در جهان هم نادر می باشد .

فضای این فیلم مخاطب را به اندازه Guido  به دنیای سردرگمی فرو می برد . تا جایی که اوج سردرگمی در مراسمی اتفاق می افتد که تمام عوامل فیلم و مخاطبانش جمع شده اند تا وی کار جدید خود را رونمایی کند ، اما همانطور که گفته شد وی حتی ایده ساده ای برای شروع فیلمش نیز نداشت . در این لحظات است که در توهم خود راهی به جز خود کشی برای فرار از این فشار نمی یابد . اما در سکانس آخر فیلم باز هم نماد ها هستند که داستان را روایت می کنند . صحنه ی Guido  آرام و در کنار عوامل و مخاطبان هستند که در مسیری منظم در حال حرکت نمایش داده میشود . این نماد ها نشانه ای از این است که او بالا خره کنترل آنها را دست می گیرد و به خود باز می گردد… .

دیدن این فیلم که در فهرست Imdb با امتیاز ۸٫۲ در بین ۲۰۰ فیلم برتر تا کنون می باشد را به تمام علاقمندان به فیلمسازی و جامع تر از آن کلیه هنردوستان توصیه می کنم (اصولا هدف اینجانب از آوردن تحلیلی مختصر و کلی بر این اثر معرفیش به اینگونه افراد بوده) چرا که به عقیده ی من فلسفه ی عمیقی از هنر در درون فیلم نهفته است … .

با سپاس

مرتضی منوریان

اسفند ۲۵


“زمین لرزه ای به بزرگی ۸٫۹ ریشتر ژاپن را لرزاند” . حادثه ای که همراه با ژاپن دلهای مردم را لرزاند . چند روزی است که اکثر رسانه ها عموم اخبار خود را پیرامون این فاجعه منتشر می کنند . با وجود این که این حادثه لحظات دلخراشی را بوجود آورده که مردم را متاثر از خود کرده و رسانه ها را به وجد آورده ،هدف این مقاله پرداخت مجدد به عمق این فاجعه نیست(چرا که دردی را دوا نمی کند) ، که هدف بیان نکاتی پیرامون آن می باشد .
همه ی ما به خاطر داریم که چند سال پیش اتفاقی مشابه در کشورمان به وقوع پیوست و کم وبیش در یادمان است که هنوز پس لرزه های زلزله ی بم آرام نشده بودند که تیمی ۲۰ نفره از ژاپن با تمام تجهیزات ممکن برای کمک رسانی به زلزله زدگان راهی ایران شدند . تقریبا یک دهه بعد حال که نیاز مردم ژاپن به کمک دولت ها احساس می شود ، ایران منتظر می ماند تا درخواست رسمی کمک دولت ژاپن را بشنود که دست به کار شود . تنها اقدام ایران بعد از چند روز بی تفاوتی فرستادن تیمی متشکل از ۵ نفر و صرفا برای نظارت بر امداد رسانی است . حال بماند که در همان زلزله ی بم بسیاری از همین تجهیزات ژاپنی ها (نظیر سگ های گران قیمتی که برای پیدا کردن مجروهان زیر آوار مانده تربیت شده بودند) هنوز یک شب را در ایران نگذرانده بودند که توسط هم میهنانمان ربوده شدند .
بگذریم… این واقعه بیشتر از آن که نیاز است دلمان را تکان دهند بهتر است ذهنمان را تکان دهد . چگونه در کشوری مانند ژاپن زلزله ای که از نظر بزرگی بین ۵ زلزله ی بزرگ تاریخ بوده (البته از زمان شروع اندازه گیری شدت زلزله) و نزدیک به ۳۰۰ برابر زلزله ی بم شدت داشته اتفاق می افتد و آمار رسمی تلفات ناشی از خود این زمین لرزه را تا کنون صفر اعلام می کند ؟ البته تلفات اصلی به دلیل وقوع پدیده ی سونامی حدود ۱۰ هزار نفر بوده . این در حالی است که در مورد بم آمار رسمی بیش از ۱۰۰ هزار کشته را نشان می دهد .

جالب اینجاست که هنوز ۴ ، ۵ روز از سانحه نگذشته که تیم باز سازی و مرمت کلنگ شروع فعالیت خود را به زمین زدند ، در حالی که می بینیم علی رغم کمک های بسیار دولت ها در مورد بم ، تعداد زیادی از آمار کشته ها ی این حادثه بعد از زلزله و به دلیل سرما و سوء تغذیه بوده است . این چیزی است که نیاز به بررسی زیادی ندارد ، کافیست سفری به بم کنیم و این واقعیت را از نزدیک لمس کنیم .


چه می شود که سونامی کشتی ای را به داخل شهر می آورد اما مردم هنوز پشت چراغ قرمز ها می ایستند ؟ چگونه در چنین شرایطی تاکسی ها هم کار خود را تعطیل نکرده اند ؟ این نشان از چیست ؟ مگر در بمباران اتمی در جنگ دوم جهانی ژاپن کم خسارت دید ؟ آیا ژاپن کم از این حوادث به خود دیده ؟ دلیل پیشرفت دوباره ژاپن بعد از این حوادث بدون شک بهره بردن از یک چنین فرهنگ بزرگی است . آیا از ابتدا چنین فرهنگی در ژاپن حاکم بوده یا ژاپن در مرتب در حال پیشرفت فرهنگیست ؟ تا کی به فرهنگ چند هزار ساله مان دل خوش کنیم و به بهتر شدن نیندیشیم ؟…
به امید روزی که واقع بین شویم و فرهنگمان را بشکافیم بلکه بتوانیم شجاعت دیدن اشکالاتمان را پیدا کنیم و تفاوتهایمان را با دیگر فرهنگ ها ببینیم . امید به این که روزی استعداد ذاتیمان را به فعل تبدیل کرده ومفهوم هوش فردی را با هوش جمعی جایگزین کنیم … .
با سپاس
مرتضی منوریان
با تشکر از دکتر باقری

اسفند ۱۹

“شبی در رویا دیدم که پروانه ام.حالا دیگر نمی دانم چوآنگ تسه ام که خواب دید پروانه ام یا پروانه ام که خواب می بینم چو آنگ تسه ام…” چو آنگ تسه فرزانه چین باستان ….
همزمان با لحظات Inception مخاطب در رویا فرو می رود. رویایی که شاید بیننده بر خلاف دیگر فیلم هایی که دیده است رمز درک اثر را در فرو رفتن در آن رویا احساس کند…بهتراست که همکلام با فیلم بگو یم “تو منتظر یه قطاری ، قطاری که تو رو به دور دست ها می بره ، خودت می دونی که این قطار قراره تو رو به کجا ببره اما مطمئن نیستی…”
نولان کار فیلم Inception را در سکوت کامل رسانه ای شروع کرد . در دوران تولید فیلم هیچ عکس و خبری پیرامون آن در رسانه های خبری پخش نشد. گویا سینما گران و هواداران سینما قرار بود با قطار نولان به دنیای شگفت انگیز رویا قدم بگذارند . قطاری که مطمئن نیستیم ما را به کجا خواهد برد…
۱۱۰ سال پیش زیگموند فروید در کتاب “تا بیر خواب” نظریه ای انقلابی مطرح نمود که خواب های هر انسانی از ضمیر ناخود آگاهش ریشه می گیرد . فروید عقیده داشت تمامی خواب هایی که می بینیم ریشه در واقعیات زندگی ما دارند ، تمامی آرزو ها و ترس هایمان در خواب به صورت نمادین خود را به نمایش میگذارند . نظریه ای که به سینما نیز وارد شد و فیلم های بسیاری را تحت تاثیر قرار داد . با این وجود نبوغ نولان فیلمنامه ای خلق می کند که با حفظ زیبایی های دنیایی که می آفریند نظریات را در قالبی بدیع به عرصه نمایش می گذارد چنان که گویی تنها فیلمی است که از نظریات فروید الهام گرفته. فیلمی که نوشتن فیلمنامه اش ۱۱ سال به طول می انجامد…
کارگردان در شروع فیلم مخاطب را آشنا با ایده ی دزدی افکار می داند لذا تا مخاطب به خود می آید فیلم از این ایده نیز عبور می کند و ایده ای غیر قابل باور(حتی برای خود اجزای داستان) را جایگزین می کند تا شگفتی هایش را در نظر بیننده دوچندان کند . این ایده”الهام” است .” اگر می تونی یه فکر رو از توی ذهن کسی بدزدی چطور نمی تونی به جاش یه فکر دیگه بذاری؟” . آیا می توان فکری را در ذهن شخصی کاشت به طوری که شخص منشا فکر را از خودش بداند؟ ایده ای که به ظاهر محال به نظر می آید اما تجره ی تراژدیک “کاب” با بازی لئوناردو دیکاپریو این محال را ممکن می سازد . تجربه ای که او را رها نمی کند و در تمامی رویاهایش به نحوی وارد می شود . چرا که نا خودآگاهش انباری از این تجربه ها ی تلخ را در پستوی ذهنش پنهان کرده و شرایطی را برایش رقم زده که دیگر نمی تواند به معماری رویاهای دیگران بپردازد . این تجربه از طرفی و دوری از دو فرزندش از طرفی دیگر وی را وادار به تلاش در اجرای ایده ی الهام می کند . در پایان نیز فیلم تمایز عالم واقعیت از خیال را به کمک فرفره ای که در حال چرخش است به چالش می کشد…
Inception با وجود زیباییها یش دارای ضعف هاییست . از دید نگارنده ی این مقاله ، نولان در این فیلم خود را تا سطح مخاطب عادی سینما پایین می آورد که باعث می شود تکرار ها و صحنه های زائد زیادی در طول فیلم به چشم بخورد که از حوصله ی یک مخاطب حتی نیمه حرفه ای نیز خارج باشد . سکانس های زیاد معلق ماندن اشیا و شخصیت ها ، اتفاقات غیر قابل منتظره بسیار و کم حرفی فیلمنامه خصوصا در اواخر فیلم(در مقایسه با دیگر کارهای کارگردان) و … همه به نظر تلاشی در جهت نزدیک شدن فیلم به توده مردم می باشد . با این که این مطلب به خودی خود ایرادی بر اثر نیست ، اما زمانی که توام با سکانس ها و صحنه های Action و تعقیب و گریز زیاد از حد می شود به نظر هدفی را جز جلب توجه بیشتر مخاطبان هالییوودی دنبال نمی کند . مخاطبانی که هنوز از دیدن فیلمهای لبریز از جلوه های ویژه لذت می برند. البته که هنر بدون مخاطب معنی ندارد و به ظاهر این مطلب را میتوان به این صورت توجیه کرد که قصد نولان برقراری ارتباط با افراد بیشتری بوده(که در این راستا موفق هم عمل کرده) اما باید قبول کرد که این اثر در مقایسه با سایر شاهکار هایش از جمله : Dark knight , Memento,…از این جهت دارای ضعف جدی فیلمنامه است . با این وجود ، این نقطه ضعف ها چیزی از تاثیر گذاری این فیلم کم نمی کند…
اما ، مطابق معمول هر سال ، باز هم کریستوفر نولان (همانند بسیاری دیگر فیلمسازان بزرگ در سالهای دیگر) در جشنواره امسال Academy Awards مورد کم توجهی قرار گرفت . البته که Inception برنده ی ۴ اسکار شد ولی هیچکدام از آنها سهم این کارگردان ، نویسنده و تهیه کننده بزرگ فیلم Inception نبود . فیلمی که نامش در ۱۰ فیلم اول فهرست (Imdb(Internet Movie DataBase به چشم می خورد . شاید لازم باشد به واقعیت بر گردیم و ببینیم که این گونه جشنواره ها از دادن جوایز به فیلم ها چه هدفی را دنبال می کنند و یا اصولا معیار برتری از دیدشان چیست…
با سپاس
مرتضی منوریان
با تشکر از گروه فرهنگی انجمن(آرمین حاجی میرزاخانی)
زمستان ۱۳۸۹

بهمن ۷

تو این وبلاگ هدف بیان کردن یه سری عقاید و نقطه نظر ها تو زمینه های علمی, هنری,اجتماعی,فرهنگی و…هست.همچنین سعی می شه که از مقاله های معتبر دنیا تو این زمینه ها هم برای کسب اطلاعات بیشتر استفاده بشه… به عنوان نمونه ممکنه برای بخش هنری یک فیلم خاص در نظر گرفته بشه و با مطالعه دیدگاه های منتقدان در مورد اون فیلم مقاله ای رو که تلفیقی از مقالات خوانده شده و نظرات شخصی بنده هست روی سایت قرار داده بشه…یا کارها دیگه ای مانند بازشناخت یک شخصیت بزرگ(هنری,اجتماعی و…)با نوشتن مطالبی مانند بیوگرافی شخصیت و آثارو نقد آثارو امثال اون انجام بشه.تو زمینه های علمی هم سعی می کنم که بیشتر مطالب مربوط به روش ها و یافته های جدید علمی(بیشتر در زمینه های برق و الکترونیک)و هم چنین بحث های اجتماعی پیرامون تحصیل و کسب علم تو سایت گنجونده بشه…

بهمن ۱